تبليغاتX
نیلوفرانه
















نیلوفرانه

من دلتنگیهایم را از هزارفرسنگ سنگ مذاب و خاکسترسوخته با خود کشانده ام

تا اینجا

......

ستاره ها ی مقوایی

صدای بارون

تنهایی

رژ لب قرمز

حیف از اشکهام

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 1:25 توسط نیلوفر| |

یکدیگر را می آزاریم
بی آنکه بخواهیم

شاید بهتر  آن باشد که دست در دست هم نهیم
بی سخن
دستی که گشاده است
میبرد
می آورد

رهنمونت میشود به خانه ای که نور دلچسبش گرمی بخش است

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 13:17 توسط نیلوفر| |

خسته م
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 22:39 توسط نیلوفر| |

خدا روشکر

 

هنوز دلم از درد آدمها به درد میاد

هنوز از اندوه پیرزن فقیر و کودک یتیم و مادر تنها و دختر باکره ی نجیب و پدر زحمتکش دلشکسته به درد میاد

هنوز دلم و چشمم تا مدتها به دنبال راه چاره دنبال هرسرنخی دودو میزنه و میلرزه و اشک میریزه

 

خدا روشکر هنوز اونقدر قسی القلب و خودخواه نشدم که خوشحال بشم از شکستن دل آدمها

 

خدا روشکر هنوز اونقدر نابکار نشدم که از حسرت خوردن و اشک و تنهایی بقیه لذت ببرم

 

خدا روشکر که سهمیه گریه هام محفوظه

 

خئا روشکر هنوز تو سینه م قلب هست که کارمیکنه و ضربانش رو نامردی تنظیم نشده

 

خدا رو شکر

خدا روشکر

خئا روشکر

نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 0:3 توسط نیلوفر| |

هرکسی یه نظری میده

هرکس بدون اینکه عمق تنهایی منو بدونه

 

میگم خدا یکمی گوشش کر شده

میگه نه...صدای تو گیرا نیست

 

میگم دیگه حوصله مو نداره

میگه باورها تو قوی کن...

 

کجایید باورهای ضعیف وناهمگون من؟؟

کجایید ؟

کی به یکدستی و اشتراک و صلاح میرسید؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 0:48 توسط نیلوفر| |

چشم هایش را وقتی می بندد
تا مرا و همه عالم را نا دیده بینگارد
پلک مرطوبش در هرهره منتشر مژگانش
پلک سنگینش
می گوید یار
صورتش را وقتی بر می گرداند
گونه هایش را سرما می لرزاند
شال کشمیری پیرش را باد
بر بناگوش جوانش می پیچاند
صورتش را بر می گرداند
یعنی غم
انقدر هست که شوق دست از گردن حس بر دارد
یعنی که زوال می تواند جریان یابد در معنی مرگ
صورتش را بر می گرداند یعنی
که خدا حافظ من رفتم
یعنی که تو هیچ
یعنی من و تنهایی بگذار بمانیم به هم تا به ابد
لب ترکیده غمگینش
می گوید یار
بدنش را خاصه وقتی تابستان
مژه هایش را خاصه وقتی گندمزار
و بناگوشش را خاصه وقتی که نسیم...

می شکافم با مژگان مغزم را
می کشم بیرون عکس هایش را که به خون لخته شده سوخته اند
می شکافم با ناخن پلکم را
خنده هایش را می کشانم بیرون
تا
مزه مزه
بچشانم جانم را
می شکافم با چاقو جگرم را
بیرون می آرم،
می شمارم غم هایش را
تا بداند یارم
بشنود از پس صحراها دریاها کوهستان ها
وقتی همه عالم
خاموش اند
یار تفتیده غمگینش می گوید
یار!


رضا محمدی
نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 18:20 توسط نیلوفر| |

بنظرمن بااهمیتترین درسی که اون سالها توی کتابهای سرتاپاغلط سیستم آموزشی

 میشدپیدا کرد"تصمیم کبری"بود.

 

اگراون روزها گرفتن تصمیمات کبری رو خوب آموزش میدادند امروز موفقتروشادتر

 بودیم.

 

"ما"نسلی که سوخت

 

شاید اگه خوب به مایادمیدادند که عاشقی و کافی شاپ و بوسه و حتی سکس

 ترسناک نیست الان توی این سن و سال از خیلی مسائل ترس نداشتیم...

 

 

"ما" نسلی که سوخت

 

پ ن:نقل ازخودم با اجماع نظرجمعی ازدخترکان

نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 17:12 توسط نیلوفر| |

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

 

که در طریقت ما کافری ست رنجیدن

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 19:39 توسط نیلوفر| |

من نه عاشق بودم

 

نه محتاج نگاهی که بلغزد برمن

 

من خودم بودم و

 

یک حس غریب

 

که به صدعشق وهوس می ارزید

نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 13:53 توسط نیلوفر| |

 حس داشتن کسی که تورو بی قید وشرط دوست داشته باشه حس غریبیه..

 

حس داشتن کسی که تو چشمات زل بزنه وچشماشوگرد کنه واونقد بپرسه تا سوئ تفاهم نشه ...تا مشکل حل بشه

حس داشتن کسی که اگه بهش بگی گل زنبق آبی دوست داری برات بخره تا تو بفهمی که بیادته و بهت فکر میکنه...

 

زندگی یعنی جزئیات .....فقط جزئیات.....

حس داشتن کسی که یادش بمونه ........

نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 2:3 توسط نیلوفر| |

Design By : Night Melody