نیلوفرانه
تا اینجا
......
ستاره ها ی مقوایی
صدای بارون
تنهایی
رژ لب قرمز
حیف از اشکهام
بی آنکه بخواهیم
شاید بهتر آن باشد که دست در دست هم نهیم
بی سخن
دستی که گشاده است
میبرد
می آورد
رهنمونت میشود به خانه ای که نور دلچسبش گرمی بخش است
هنوز دلم از درد آدمها به درد میاد
هنوز از اندوه پیرزن فقیر و کودک یتیم و مادر تنها و دختر باکره ی نجیب و پدر زحمتکش دلشکسته به درد میاد
هنوز دلم و چشمم تا مدتها به دنبال راه چاره دنبال هرسرنخی دودو میزنه و میلرزه و اشک میریزه
خدا روشکر هنوز اونقدر قسی القلب و خودخواه نشدم که خوشحال بشم از شکستن دل آدمها
خدا روشکر هنوز اونقدر نابکار نشدم که از حسرت خوردن و اشک و تنهایی بقیه لذت ببرم
خدا روشکر که سهمیه گریه هام محفوظه
خئا روشکر هنوز تو سینه م قلب هست که کارمیکنه و ضربانش رو نامردی تنظیم نشده
خدا رو شکر
خدا روشکر
خئا روشکر
هرکس بدون اینکه عمق تنهایی منو بدونه
میگم خدا یکمی گوشش کر شده
میگه نه...صدای تو گیرا نیست
میگم دیگه حوصله مو نداره
میگه باورها تو قوی کن...
کجایید باورهای ضعیف وناهمگون من؟؟
کجایید ؟
کی به یکدستی و اشتراک و صلاح میرسید؟؟؟؟؟؟؟؟
میشدپیدا کرد"تصمیم کبری"بود.
اگراون روزها گرفتن تصمیمات کبری رو خوب آموزش میدادند امروز موفقتروشادتر
بودیم.
"ما"نسلی که سوخت
شاید اگه خوب به مایادمیدادند که عاشقی و کافی شاپ و بوسه و حتی سکس
ترسناک نیست الان توی این سن و سال از خیلی مسائل ترس نداشتیم...
"ما" نسلی که سوخت
پ ن:نقل ازخودم با اجماع نظرجمعی ازدخترکان
که در طریقت ما کافری ست رنجیدن
نه محتاج نگاهی که بلغزد برمن
من خودم بودم و
یک حس غریب
که به صدعشق وهوس می ارزید
حس داشتن کسی که تو چشمات زل بزنه وچشماشوگرد کنه واونقد بپرسه تا سوئ تفاهم نشه ...تا مشکل حل بشه
حس داشتن کسی که اگه بهش بگی گل زنبق آبی دوست داری برات بخره تا تو بفهمی که بیادته و بهت فکر میکنه...
زندگی یعنی جزئیات .....فقط جزئیات.....
حس داشتن کسی که یادش بمونه ........
| Design By : Night Melody |


تا مرا و همه عالم را نا دیده بینگارد
پلک مرطوبش در هرهره منتشر مژگانش
پلک سنگینش
می گوید یار
صورتش را وقتی بر می گرداند
گونه هایش را سرما می لرزاند
شال کشمیری پیرش را باد
بر بناگوش جوانش می پیچاند
صورتش را بر می گرداند
یعنی غم
انقدر هست که شوق دست از گردن حس بر دارد
یعنی که زوال می تواند جریان یابد در معنی مرگ
صورتش را بر می گرداند یعنی
که خدا حافظ من رفتم
یعنی که تو هیچ
یعنی من و تنهایی بگذار بمانیم به هم تا به ابد
لب ترکیده غمگینش
می گوید یار
بدنش را خاصه وقتی تابستان
مژه هایش را خاصه وقتی گندمزار
و بناگوشش را خاصه وقتی که نسیم...
می شکافم با مژگان مغزم را
می کشم بیرون عکس هایش را که به خون لخته شده سوخته اند
می شکافم با ناخن پلکم را
خنده هایش را می کشانم بیرون
تا
مزه مزه
بچشانم جانم را
می شکافم با چاقو جگرم را
بیرون می آرم،
می شمارم غم هایش را
تا بداند یارم
بشنود از پس صحراها دریاها کوهستان ها
وقتی همه عالم
خاموش اند
یار تفتیده غمگینش می گوید
یار!
رضا محمدی